ارتعاشات ذهن درمانده من

این جریان زندگی است...

ارتعاشات ذهن درمانده من

این جریان زندگی است...

"بسم اللّه الرحمن الرحیم"

یک پنجره تمام قدی 

با پرده کرم شیری رنگ، 

که پنجره نیمه پیدا، سرکی کشیده بود

به اتاق آبی،

به اتاق خندان ِ گریان

به دیوارهای نیمه عریانِ پوشیده از قاب عکس های نصفه و نیمه

به گلدانهای شادم

به کمد لباسی که حالا دیر به دیر از خواب بیدار میشد.

وارد که شدم، پنجره خندید،

پرده را کمی کنار زد و 

قاب عکس ها سلام کردند.

میدانستم دلتنگ اتاقمم 

اما تا ندیدمش بغض نکردم.

ادم تا چه حد دلتنگ یک اتاق میشود

که از پشت پنجره به گنجشکَکها حسد ورزد 

که همیشه در کنار این اتاق بوده اند؟

اتاق همان اتاق بود 

اما ادمش بزرگتر شده بود و دلتنگتر...

"بسم اللّه الرحمن الرحیم" 

برفی که همه جا را سفیدپوش خود میکند، 

برای ما ناز و ادا در میاورد،

سوزَش را میفرستد برایمان، 

عکسهایش را با ادم برفیهای شاد. 

تا ما اگر خودش را نداشته باشیم، 

حداقل یادی از گرما کنیم در این روز های سرد و برفی...

برفها که به ما سر نزدند، بازهم به معرفت سرمایشان... .

پ.ن: هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

          دمت گرم و سرت خوش باد

          سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای.    مهدی اخوان ثالث