"بسم الله الرحمن الرحیم"


در تکاپوی حافظه از دست رفته،رسیدم به دفتری که با چرم قهوه ای کمرنگ و تمبر سفر مهر و موم نشده انتظار دوباره دیدن منو میکشید.


بازش کردم.

دفترچه من مربوط به هر دوره ای از زندگیم میشد.آخرین صفحه و آخرین خاطراتی که نوشته بودم مربوط به روز کنکور بود. چه دوران سختی بود!

نوشتن آغاز شد.

الان کجا هستم و به کجا رسیده ام و به کجا چنین شتابان قصد دارم. با کلی تصویر و جمله جمله های کوتاه.

نوشتن تمام شد.

دوباره ورق میزدم تا بین ورقه های خاطرات کاغذ پاره ها خودم را بیابم و تا  هوای گرم و سرد آن روزگار از میان کلمات عبور کنند و میان دو چشمانم بنشینند.

از همه خاطره انگیزتر یادداشتهای من یا به عبارتی لحظه نویس های من بود. با ساعت و تاریخ در میان دفترچه ای گمشده که اکنون فقط چند جوانه کوچک سبز بودنشان مرا به وجد می آورد.

خاطراتم پیدا شد اما اینبار من گمشدم...





پ.ن: نمیدونم شما چقدر به تمیزی میزکارتون اهمیت میدین ولی من باید دوروبرم رو شلوغ کنم تا بتونم روی کارم تمرکز داشته باشم. تصویر گویاست.
پ.ن2: این برگچه ها رو بین دفتر پیدا کردم. و نمیدونید چقدر از خوندنشون لذت بردم. کوتاه کوتاه نوشته بودم در حد یکی دو خط، اما دقیق با ساعت و تاریخ. شاید در روز 4-5 نوشته اینچنین داشتم!