بسم اللّه الرحمن الرحیم

ایستاده بود کناری و من را نگاه میکرد...


گفتم: " اینطور نگاه کردن منو نمیترسونه."


خندید:"مگه بقیه میترسن؟"


"از نگاهتون؟ بله ظاهرا میترسن."


"چرا شما نمیترسید؟"


"گفتنش ناراحتتون میکنه."


"سراپا گوشم"


"به دنبال چیزی هستید که نمیدونید چیه. کنجکاوید اما نمیدونید درباره چی. مأیوسید اما نگاهتون رو نگه داشتید. فکر کنم یک سفر بدون برنامه شما رو بازسازی کنه..."


"خدا کنه که با این چیزا حالم خوب بشه"


"حال خوب اومدنی نیست به دست اوردنیه."


"..."


"به دستش بیارید :)"