"بسم اللّه الرحمن الرحیم"

            صدای آمدنت که میآمد، از هیجان روی پا بند نمیشدم.شاید از همان نخودچی کشمش هایی که مزه شان زیرزبانم است هنوز، یااز اینکه چه بازی-هایی باهم بکنیم، من مادر شوم و تو بچه اش، یا نه شاید از همین آمدنت و بودنت بود که شاد بودم.

             دلم تنگ میشود برای روزهایی که موهایم را نوازش میکردی. من را میگذاشتی روی شانه هایت و دورتادور خانه میچرخیدی. صدای خنده هایمان شاید تا آن سر دنیا هم میرفت. یا قایم موشک بازی هایی که میکردیم. همیشه من را زود پیدا میکردی اما... .

              نبودی زمانی که معلم کلاس اولم به من یاد داد بخوانم و بنویسم و بارها تکرار کنم:"بابا آب داد. بابا نان داد" و من تب نکردم. شاید باید تب میکردم، اما نکردم، در عوض شبها بالشتم خیس ِ خیس بود با رویای "بودنت". 

             بابا بیست و چند سال است که گمت کرده ام. ما، همه مان، گمت کرده ایم. مثل یک کودک در شلوغی بازار. بیست و چند سال گذشت و من بزرگ شدم، همسر شدم، مادر شدم، اما هنوز همان دختر بچه ای هستم که چشم به در دوخته تا خبری از بابای گمشده اش بیاید، نازش کند و قربان صدقه اش برود. آه! تو قایم شده ای و من بیست و چند سال است که به دنبالت میگردم. 

"به یاد شهدای جاوید الاثر" 

  • پ.ن:دوستان سلام! خیلی وقته که نیومدم.عذر منو بابت این تاخیر بپذیرید.
  • پ.ن2: دلم برای وبلاگ تنگ شده بود.همینطور واسه شما عزیزان من.
  • پ.ن3: امتحانات ترمم از شنبه شروع میشه و تا 5 بهمن ادامه داره. خدایاااااا کمک کن!