ارتعاشات ذهن درمانده من

این جریان زندگی است...

ارتعاشات ذهن درمانده من

این جریان زندگی است...

"بسم اللّه الرحمن الرحیم"

امروز که معراجی ها طلبیدنمان، رفتیم پیششان...

یک مکان سرپوشیده از عطر یاس 

و یک مادر و نوه اش ...

مادر دعای خیر بدرقه راهمان کرد و از فرزندش گفت:

این که عکس نوه تازه متولد شده اش را فرستاده بودند برایش 

و او گفته بود که با یک عکس میخواهند مرا برگردانند.

اما فرمان امام قوی تر بود انگار.

برنگشت

و همانجا به معراجی ها پیوست...

انجا که نشسته بودم

ندای "لبیک یا زینب (ع)" مرا به خود آورد.

نگاهم را دوختم به مردانی که پیشانی بند یا زینب، گویای مدافع بودن انها بود.

کشیده شدم سمت این مردان آرمیده در خاک 

نشستم کنار یکیشان

شهادت: مصادف با شهادت امام صادق(ع) 

نمیدانم چه شد که بغضم شکست

سوره یاسین، واقعه، قدر و...

همانجا بود که با هم دوست شدیم

پ.ن: شهید رضا سلطانی

پ.ن2:یکی از مادران شهدا فکر کرد که من دختر شهیدم.


  • Ftm Zareie

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی